بوف کــ the blind owl ـــور

از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم:)

فکر کنم باید در این وبلاگ تخته بشه:| [اگه جویای علت هستید، بگید!]

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

۳ اتفاق بی ربط :/

۱. پیام داده: هاهاهاها..nبار امسال مدرسه ی ما توی رنکینگ سمپادیا دوم شده:) من: مگه رنکینگ داشتیم؟ پس لابد مدرسه ما آخر شده:| میگه: بله، نه شما هشتم شدید... [نه تنها رتبه کنکورش بلکه رتبه مدرسه اش هم از من بهتره:( من حسود و غمگین]


۲. از این به بعد سوالای گاج هم میبری خونه حل میکنی، درصد میگیری، میفرستی برام:))) جامع های گاج هم حضوری شرکت میکنی:)))

من از دیرباز مرید قلم چی بودم و هستم و خواهم بود، خیانت نمیکنم:/// جون خیلی از این مریدهای قلم چی رو گاج نجات داده...[دقیقا منظورش یاس عزیزم بود که البته چرت میگه بیشعور، آقای مشاور هستن ایشون!] نوید هم گاج میاد، همین که مجبورت نکردم بیای گاج برو خدا رو شکر کن..[یه جور میگه نوید انگار من خیلی دیدمش و خیلی میشناسمش:| یا مثلا رفیق فابریکم بوده، اگه راست میگی بگو یاس :دی]


۳. دو تا خواب عجیب و کاملا یهویی بدون ربط به اتفاق های رخ داده دیدم:/ تعبیر میشن ینی؟ خیلی خوب بودن خیلی! ای کاش واقعی بودن، ای کاش:)


+ غبار غم برود حال خوش شود..نمیدونم چرا همینطوری حال روحیم خوب نیست..۳ روزه ۳-۴ ساعت درس خوندم:( میشه آزمون بعدی جبران بشه با این وضعیت؟‌ بعیده...:(

۲ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

۵ نفر مخالف؟ [پیرو پست قبل]

این که درکل آزمون خوبی نبود دلیل نمیشه خوبی های جزیی اش هم نگم! :)


۱. قشنگ ترین اتفاقش این بود که شیمی بعد از سااااااال هاااااااا عالی شد، شیمی ۹۰٪...درسته ممکنه نسبت سطح آزمون خوب نباشه اما از نظر من حرف نداره چون من همونیم که آزمون جامع اول پارسال رو ۲۷٪ زدم:| آبروی هر چی قبولی المپیاد شیمی رو برده بودم:/

۲. هر دو تا زمین رو ۱۰۰٪ زدم که زمین پیش ترازش ۹۰۰۰ شد :دی

۳. از تراز عمومیام راضی نبودم با این که درصدهای خیلی خوبی داشتم..از قضا رقبای امسال قدرتر هستن توی عمومی ها..ناگفته نماند کلیت عمومی ها در سطح کنکورهای ۹۵ و ۹۶ بود اما قشنگیش اونجا بود که یه ربع وقت اضافه آوردم برای اولین بار در طول عمرم نه تنها وقت کم نیاوردم، که حتی کنکور هم کم آوردم:|، بلکه وقت اضافه هم موند برام و در کمال آرامش آب و شکلات خوردم و استراحت کردم..نکته ی بعدی در مورد عمومیا اینه که فقط یه غلط داشتم اونم توی زبان که probably رو properly خوندم:| بعد همش تو این فکر بودم که توی کل کتاب های مدرسه ما properly نداشتیم اصلا! درمورد زبان ناشکری نمیکنم چون پارسال همیشه وقت کم میومد و همیشه درک مطلب نمیزدم و زبانم حدود ۶۰ میشد حتی کنکور هم:| ، بعد خانواده غر میزدن این همه کلاس زبان رفتی:/ منم همیشه میگفتم بقیه درسا وقت زبانو میگیرن:/

ادبیات پیش:۹۰ ادبیات پایه:۹۰ عربی:۸۰ زبان:۹۳


+ از گفتن هرگونه تراز کل معذوریم! [ریاضی و زیست، نقاط به اصلاح قوت پایدار، نابودم کردن! فیزیک هم که جای خود دارد...]

این وضع درس خوندن نیست...ان شاء الله آزمون بعدی پرقدرت تر به سمت هدف:))


۴ نظر ۱۰ موافق ۱ مخالف

مزخرف؟

راضی نبودم و نیستم:/

۳ موافق ۶ مخالف

شاید یه تلنگر کوچیک برای یه تغییر بزرگ کافی باشه:)

یاس حدود ساعت ١٢ دیشب بهم پیام داد که شماره ی فلانی رو میدی؟ کار واجب دارم و اینا..منم گفتم خودت که میدونی اخلاقش چطوره! بذار ازش بپرسم ببینم ناراحت میشه یا نه:| گفت خب همین الان بپرس! گفتم اون الان خواب ٧تا پادشاه هم دیده! گفت مگه ساعت چند میخوابه؟ گفتم ١١-١١:٣٠...گفت خب تو الان پیام بده، نهایتا صبح جواب میده، تو هم که سحرخیزی!

صبح که مثل همیشه ساعت٦ بیدار شدم، دیدم٤:٤٠ جواب داده:/ و گفته بود به یاس بگو به تلگرامم پیام بده، شماره م رو نمیدم:| [همین قدر رک!] بهش گفتم ٤:٤٠ داشتی چیکار میکردی؟ حتما باز هم درس میخوندی، نه؟! چقدر درس میخونی؟! :/// گفت من همیشه نماز رو اول وقت میخونم، بعدش خوابم نبرد و اتفاقا حوصله ی درس رو هم نداشتم، اومدم با گوشیم بازی کردم [یه بازی مسخره داره که شب تا صبح اونو بازی میکنه:|] بعدش هم پیامام رو چک کردم و جواب دادم... تقبل الله:)

عاقا ما یه رکعت نماز میخونیم، کلی هم سر خودمون منت میذاریم! بعد نکته ی مهمش هم اینه که یه روز در میون و قاطی پاتی هم میخونیم بس که میگیم یه دقیقه دیگه دو دقیقه دیگه تا آخرش قضا میشه:( بعد مردم اول وقت میخونن:|

خاک بر سر خودِ خودم، اصلا:/ همینه دیگه! همینه که اینا پیشرفت روزافزون دارن و ما هی در جا میزنیم:/ چند روز پیش ینی توی همین هفته، یه سخن از آیت الله بهجت خوندم که حالا دقیق یادم نیست چی بود ولی تهش به خودم گفتم تاخیر در قبولی! با این مضمون که هر کی نماز رو به تاخیر بندازه، در ازدواجش، در بچه دار شدنش و در حل مشکلات زندگیش حتی تاخیر ایجاد میشه:(((( تازه میگم من بعضی وقتا نمیخونم:(

+ دارم هدایت میشم؟!🤔 با اتفاقای دیشب حتی؟!🤔 یعنی انقدر خدا دوستم داره که دقیقا وقتی زدم تو جاده خاکی، داره میاره منو توی صراط مستقیم؟!🤔 چی شد که بد شدم؟!🤔

+ فردا آزمونه و تقریبا ٨٠٪‏ آماده م...ان شاء الله که تراز خوبی کسب کنم، ینی امیدارم:/ اگه بی دقتیام بذارن:/ خدایا حالا که داری هدایتم هم میکنی خواهش میکنم فردا شادمون کن:) مرسی:)

۲ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

یک سر زلف تو را هر دو جهان نیم بهاست، مامان جونم❤️

امروز تولد مامانمه. از دیروز تا حالا چند بار با خودم تکرار کردم که فردا ۱۸مهره تا یادم بمونه و شکرخدا بلافاصله که صبح بیدار شدم به ذهنم خطور کرد و فورا تبریک گفتم بهش:) 
"بار گفته ام و بار دگر میگویم" که اسمش برازنده ترین اسم ممکن برای اونه. مهری! متولد مهر و بافته ای از مهر و عاطفه و احساس! کسی که تموم خوبی ها و محبت های عالم رو در وجود نازنینش جای داده. کسی که فداکاری و ایثار،به ویژه در حق من، به سر برده:) هر چقدر که فکر کردم واقعا نتونستم کلمه ای رو پیدا کنم که توانایی توصیف این فرشته ی فوق بشر رو داشته باشه..دوستت دارم زندگیم😘 کسی که هیچ وقت اجازه نداد هیچی کم داشته باشم. همیشه و همه جا پشتیبان و حامیم بوده حتی اگه حق با من نبود. کسی که وقتی ٣-٤ ساله بودم بهم خوندن و نوشتن یاد داد. کسی که تمام نقاشی ها و شعرهای بچگیم رو هنوز هم داره. کسی که فقط یه مادر نبوده! علی رغم اختلاف سنی تقریبا زیادی که با هم داریم، از هیچ چیز جدیدی مثل شبکه های مجازی یا هرچی که متعلق به عصر و دوره ی اون نیست، عقب نمونده تا اگه من زمانی به مشکل برخوردم باز هم بتونم بهش تکیه کنم و پناهگاه امنم باز هم آغوش پرمهرش باشه. کسی که با من سختی میکشه، تابستون که رژیم بودم اصلا غذا درست نمیکرد که مبادا من دلم بخواد با این که خودش خیلی لاغره و بابا هم غر میزد! الان هم شهرزاد رو چون من نمیتونم نگاه کنم نگاه نمیکنه و همچنان بابا غر میزنه😂 بعد اون عروسی که قرار بود شمیم عکس ها رو بفرسته و نفرستاد و پرسید چرا با گوشی خودم عکس نگرفتم و گفتم که کیفیتش بده، فرداش خودش بی اطلاع من برام آیفون سون پلاس گرفت که حسرت گوشی خوب به دلم نباشه ولی واقعیش اصلا برام مسئله ای نبود!! همه دوستام میگن شما ٤٪‏ هستین و چطور و فلان! اما مجموع درآمد ٢تا کارمند واقعا چقدره که بخوایم ٤٪‏ باشیم؟ اونا فقط فکر میکنن ما پولداریم چون فقط ظاهر منو قضاوت میکنن. بله من خیلی شیک میپوشم و میگردم و همه هم سلیقه ی مامانم رو تحسین میکنن. به یاد ندارم لباس یا حتی عطری رو بدون تایید مامانم خریده باشم. مامانم همیشه گرون ترین لباس ها و وسایل رو برام میگرفته و میگیره بدون این که من بخوام حتی اگه بابام مخالف بوده. از نظر من کفش ٩٠٠تومنی با ٥٠تومنی فرقی نداره یا مثلا شیشه ی عینک اگه آمریکایی هم نباشه باز هم تاری دید منو از بین میبره اما اون همیشه بهترین ها رو برای من میخواد. همین پری روز بود که داشت اعتراض میکرد که مانتو نداری بیا بریم بخریم:| درحالیکه دارم:/ یا دیروز عصر که بابا رفته بود بیرون دیدم یه پاک کن برام خریده گفتم احتیاج نداشتما، مامانم گفت دیدم کوچیک شده دستت اذیت میشه پاک کنی و میدونم که فابر کاستل دوست داری:) همیشه هم میگه اگه میشد حاضر بودم به جای تو کنکور بدم:) یا مثلا به آرزوت برسونمت و یه کاری کنم که پزشکی تهران قبول شی ولی خب کاری از دستم ساخته نیست:( شاید باورکردنی نباشه اما هنوز هم توی درس ها کمکم میکنه:) میخواست برام مشاور "ندا ناطق" و "رستگار رحمانی" رو بگیره اما چون خیلی گرون بود، خیلی مقاومت کردم و اجازه ندادم..هر روز ازم میپرسه که دوست دارم ناهار چی باشه:) با تموم ساختگی هایی که به واسطه ی شغلش براش ایجاد میکنه، هیچ وقت خستگیش رو با خودش داخل خونه نمیاره:) با تموم دنگ و فنگ های انتقالیش حاضر نیست من برم خوابگاه و میگه تا آخر دنیا باهات میام:) همیشه و همه جا به وجودش افتخار کردم..با وجود سختگیر بودنا و جدی بودناش! و... این قصه سر دراز دارد!
"خداوندا نگه دار از زوالش!" یا "از عمر من آنچه هست برجای / بستان و به عمر مامی افزای!" آمین:)))
+ بهش گفتم شرمنده م که وقت نشد برات کادو بگیرم، امیدوارم جمعه بتونم خوشحالت کنم...
امیدوارم که بتونم که خدا کمکم کنه که این مقدس رو خوشحالش کنم...خدایا میدونم من خیلی بدم ولی مامانم که خوبه، دل اونو شاد کن. التماست میکنم
۱۲ نظر ۴ موافق ۰ مخالف

یافت می نشود گشته ایم ما:)

خطی کشید روی تمام سوال ها

تعریف ها معادله ها احتمال ها


خطی کشید به روی تساوی عقل وعشق
خطی دگر به قاعده ها و مثال ها


از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید
خطی به روی دفتر خط ها و خال ها


خط ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد
با عشق ممکن است تمام محال ها

+ فاز شعر مورد نظر یافت نشد! :) ریاضی؟ ادبی؟ ولی دوستت دارم، ای ایهام ترین پارادوکس:)

+ بنده در حال مرور آنالیز ترکیبی بودم که این شعر به دستم رسید:) مرسی از یاس گلم:)

۳ نظر ۶ موافق ۰ مخالف

دختره ی عوضی و بی شعور:|

تقریبا ۹ ساله که توی این خونه داریم زندگی میکنیم و تقریبا مشکلی با همسایه ها نداشتیم،..خونه ی بغل دستی از سمت چپ برای یه پیرزن مهربون و گوگولی(!) بود که چند سال پیش فوت شد. خونه ی مذکور به علت عدم توافق وراث مدتی خالی موند تا این که دختر لال این پیرزن که صاحب خونه اش جوابش کرده بود جمع کرد و اومد اینجا:| و تنها هم زندگی میکرد..اوایل فکر میکردیم مجرده. مدتی گذشت و سروکله ی یه دختر دبیرستانی پیدا شد که نوه ی پیرزن و دختر زن لاله بود..دختر جوون از بچگی با خاله اش توی قم زندگی میکرده و پدرش هم معتاد بوده و مرده. اینا رو خاله خانوم بعدا برای مامانم تعریف کرد و گفت دیگه نمیتونه دختره رو کنترل کنه! من نفهمیدم کنترل چه جوری:/ عاخه وقتی یه بار توی کوچه دیدمش بنظر آدم بدی نبود! با این مقدمه بریم سر اصل مطلب:

موقع استراحتم بود و دقیقا زیر آیفون نشسته بودم که دیدم زنگ خورد. هرچی نگاه کردم زن پشت در رو نشناختم..به مامانم گفتم غریبه ست. گفت بپرس کیه. پرسیدم و گفت: لطفا بگید مادرتون بیاد دم در! با عصبانیت:| مامانم داشت ناهار درست میکرد ولش کرد و رفت! من هم نشستم و تلگرام گردیم رو ادامه دادم..۱۰دقیقه گذشت و مامانم نیومد. توی این فکر بودم که چقدر خوبه که امروز شب کاره وگرنه این زن عصبانی رو کی میخواست بفرسته بره..۲۰دقیقه گذشت و نیومد:/ اومدم پشت پنجره و دیدم توی حیاط دارن حرف میزنن که یهو مامانم صدام کرد، رفتم و سلام کردم و زن با مهربونی جوابمو داد و گفت برو عزیزم..من هم گیج شده بودم هم فضول! ۴۰دقیقه گذشت و بعد مامانم برگشت! پرسیدم چی شده؟ گفت اگه داد و بیداد نمیکنی میگم! دیگه داشتم دیوونه میشدم..گفتم بگو دیگه! گفت فقط گوش کن و حرف نزن وسطش..

این زنه اومده میگه دختر داری؟ منم گفتم نه! گفت چرا داری فقط یه دونه دختر داری و اسمش هم آرزوعه. گفتم بله من دختر دارم ولی اسمش بوف کوره! گفت شما اینجایی نیستید؟ گفتم نه نیستیم. گفت شغل پدرش فلانه؟ گفتم بله. گفت وضع مالی تون خوبه؟ گفتم بد نیست، شکر! برای چی این سوالا رو میپرسی؟ گفت پس چرا اسم دخترتو دروغ میگی؟ گفتم من یه دونه دختر دارم و اسمش هم بوف کوره، این اطلاعاتو از هر کی گرفتی اسمش هم میپرسیدی خب! گفت مگه قدبلند و خوشگل و سفید نیست؟ گفتم سفید نیست! تو که دنبال یکی هستی اگه دختر منو ببینی میشناسیش؟ گفت آره بگو بیاد. گفت نه این نیست... گفتم چی شده؟ میشه توضیح بدی؟ گفت شوهر من چندوقته با یکی رابطه داره و....منم پرسیدم و آدرس شما رو دادن:|||| من و شوهرم بوتیک داریم. این دختره میاد از ما خرید میکنه و همیشه میگفته من تک بچه ام. خیلییی پولداریم. بابام فلانه. خونه مون فلان جاست. قمی هستم و...گفتم آهاااااا قم! بله این دختر همسایه بغلیه! ما قمی نیستیم! ولی بقیه مشخصات کاملا درسته اما اون دختر منه! دیدیش که چقدر بچه ست الان هم درس میخونه و فقط درس میخونه! اشتباه گرفتی! اما این دختره هم اسمش آرزو نیست، نرگسه! فلانه و فلانه...گفت میخوام برم با مادرش حرف بزنم گفتم کرولاله، اصلا متوجه نمیشه! گفت بزرگترش کیه پس؟ گفتم نداره! گفت پس با این اوضاع و احوال اینا که انقدر وضع مالیشون بده،چطور اینجا زندگی میکنن؟ حتما فامیلی کسی این همه پول داده اینو خریده براشون. گفتم ارثیه ست و مال اینا تنها نیست!

...

فقط نگاه کردم مامانو..هیچ حرفی نداشتم! ینی الان آبروی من پیش چند نفر رفته؟ از کی آدرس گرفته؟ چرا یکی انقدر هرزه و آشغاله؟ چرا خودش نیست؟ چرا مسولیت کاراشو خودش به عهده نگرفته و گردن من انداخته؟ چرا دوست داشته جای من باشه؟ توهم داشته که اون جای منه؟ چرا گند زده به زندگی این زن؟ چرا شوهرش اینقدر احمقه که این خوشگل و ناز رو ترجیح داده به این کثافت، اون هم با وجود یه دختر ۷ساله؟

قبلا به قول جنید بغدادی با ذهنیت "نحن نحکم باالظاهر" نرگس خانوم رو قضاوت میکردم اما با این حرکتش جای هیچ شبهه و شکی نیست که فاسده! خدا هدایتش کنه:/

آبروی من تکلیفش چی میشه؟!

۴ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

جوینده یابنده است:)

من واقعا بی حال و خسته هستم و مدام خوابم میاد:( از اونجایی که خیلی باید حالم خوب باسه تا بتونم این همههه درس بخونم تصمیم گرفتم برم دکتر تغذیه! البته این بوف کور خانوم از جهت تغذیه ای مشکل نداره، نه که نداره ولی خب لاغر و نحیف نیست از این جهت مشکلی نداره؛)) خلاصه کلی آزمایش و اینا برام نوشت و بعد که آزمایشا رو چک کرد گفت مشکلی نیست، حالا میخوای برات قرص آهن و یه ذره مولتی ویتامین مینویسم..[از من نظر میخوای؟! :/ الکی مثلا فوق تخصص تغذیه بود:|] به قول دبیر شیمی مدرسه مون اگه بناست با آزمایش و سونوگرافی و عکس برداری و اینا دکترا بفهمن مشکل چیه دیگه چه کاریه که دکتر بریم خودمون آزمایش میدیم :دی این دکتره از روی آزمایش هم نفهمید:|
برگشتیم خونه کف اتاق روی زمین دراز کشیدم، زل زدم به سقف:) خیلی از زل زدن به سقف لذت میبرم:) بعد در حین زل زدن داشتم فکر میکردم...فهمیدم! من کمبود ویتامین تیامین دارم:)))))
حالا چطور؟ تیامین باعث فعال شدن یه آنزیمی میشه که اون آنزیم بخشی از واکنش های هوازی تنفس سلولی رو به انجام میرسونه، و اگه این ویتامین نباشه یا کم باشه، توی تنفس سلولی اختلال ایجاد میشه! و وقتی تنفس سلولی به درستی انجام نشه، انرژی کافی در دسترس سلول های بدن قرار نمیگیره و یا میتونیم بگیم سلول برای تنفس وارد فاز تخمیری الکلی میشه که اگه زیاد بشه باعث درد عضلانی که من هم دارم، میشه! اینم بگم ٧٠-٨٠٪‏ اوقات لب های من ترک خورده که قطعا برای کمبود ویتامینB عه! بعد که دیدم قضیه داره جدی میشه توی نت سرچ کردم: "درچه مواد غذایی ای تیامین وجود دارد؟" ولی جای این سرچ کرد علائم کمبود تیامین! ١.استرس ٢.افسردگی ٣.عصبی بودن ٤.پرخوری عصبی یا بی اشتهایی ٥.تپش قلب بالا ٦.درد عضلانی ٧.بی خوابی شبانه ٨.کمبود انرژی ٩.عدم تمرکز ١٠.کاهش حافظه و... که همه ی همه رو من دارم:| و الان مطمئنم که کمبود تیامین دارم و یه ذره دیگه که سرچ کردم دیدم نان منبع غنی ای از تیامین داره و من هیچ وقت نمیخورم مگر زمانیکه که کوکویی چیزی داشته باشیم:/ این اکتشاف مهم رو با مامان جان در میون گذاشتم و در جواب ایشون فرمود: فردا برات B-complex میگیرم، میزنم:))) منم هی گفتم غلط کردم:///// ولی دیگه کار از کار گذشته بود:(( آمپولش به شدت درد داره:[
+عاقا این تحلیلِ غلط غلوط بنده بر اساس اطلاعات کتاب های زیست دبیرستانه:| الان میان میگن، چطور و فلان و بهمان:| همین قدر که مشکل منو حل کرد، خوب و کافی بود :دی
۱۴ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

من چنان گریه میکنم که خدا مگر بغل کند مرا...

برای سنجش رنج عذاب های خودش
نگاه کرد به پایین و برگزید مرا.....
۶ نظر ۷ موافق ۰ مخالف
درباره من
بر سر هــر لقمه بنوشتــه عیـــان
که فــلان بـــنِ فلـــانِ بــنِ فلــــان
حین توکل کن، ملرزان پای و دست
رزق تـــو، بر تو، ز تو، عــاشق تر ست
طراحی شده توسط رضا