بوف کــ the blind owl ـــور

از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم:)
بوف کور رو دنبال کنید:)

چالش: بدن من

/ بازدید : ۸۳

زیاد اهل چالش نوشتن و از این قبیل کارها نیستم اما از این تاپیک خوشم اومد و از اونجایی که درحال حاضر اکانت ایستام در وضعیت دیلیت شده به سر میبره اینجا مینویسم

من! چه کسم من؟ چه کسم من؟ من که بسی وسوسه مندم! گه از این سوی کشندم! گه از آن سوی کشندم!

من، منم! هرکسی درک روشنی از "خود" داره و در اثبات وجود چیزی که از اون به "من" تعبیر میکنه به هیچ گونه استدلالی احتیاج نداره! این من جسم یا بدن نیست...شخصیت و هویت منه...جسم تحول پذیر، عوض میشه! اما هویت من ثابته...من نمیتونم عوض بشم...عوض شدنی "من " نیست! اگه "من" من وابسته به جسم منه باید در طول عمرم بارها عوض بشه و به من و شخص دیگه تبدیل بشه...اما آیا واقعا حقیقت همینه؟!

من چه چاق چه لاغر، چه بلندقد چه کوتاه، چه عینکی چه بی عینک، چه سمپادی چه فارغ التحصیل، چه پشت کنکوری چه پزشک (ان شاء الله) همین هستم که هستم! تغییرناپذیر! باثبات! باصلابت! هیچ وقت توی زندگی م با حرف مردم زندگی نکردم! حرف مردم یعنی حرف مردم یعنی باد هوا! با یه گوش شنیدم از یه گوش دیگه بیرونش کردم! من وقتم رو باارزش تر از حرف های صد من یه غازه خاله زنک ها میدونم!

موهام کاملا مشکی هستن و به طبع اونا مژه و ابروها و حتی موهای صورتم هم..و موی مشکی خیلی مشخص تر هست در مقایسه با موی بور! اونقدر مشکی که صورت گندمگون رو به سفیدم رو سبزه رنگ کرده بود!! و همینطور سیبیل(!) هم! مدام توی خیابون متلک بارون میشدم.. پسردایی م بنده خدا علی رغم این که دوسال از من بزرگ تره هنوز نه ریش درآورده و نه سیبیل(!)...هروقت منو میدید میگفت اینا رو قیچی کن بده من...به من بدبخت بینوا چهارتا دونه مو کمک کن..و هرهر میخندید! (ماجرای پارسال به قبله!)

من عقب مانده نیستم اما اگر کسی هم میخواد فکر کنه هستم خب هستم مهم نیست...دوست نداشتم تا توی مدرسه هستم تغییری در وضع ظاهرم ایجاد کنم..این طرز فکر منه..تنها تغییرم شد عینک فرم مشکی ای که مشکی بودنم رو بیش از گذشته به نمایش گذاشت:) مدرسه ی ما پارسال بهمن تموم شد...چند روز بعدش با اصرار مامانم تمام موهای صورتم رو برداشتم..مامانم درواقع کلافه شده بود از اون وضعیت! و اینطوری شد من به تفییر با حرف مردم تن در دادم! ماجرا به اینجا ختم نشد..فردای کنکور دخترخاله جان تولد گرفتن! و خاله خانم تا چشمش به من افتاد با نگاهی عاقل اندر سفیه، محو تماشای ابروهام شد..بعد از چند ثانیه مکث و درنگ گفت: پس تو کی میخوای ابروهاتو برداری؟ کنکور هم که دادی..برای دختری به سن تو زشته اینجوری بین مردم بگرده! (پایانش کمی با چهره ای تمسخرآمیز نگاهم کرد...چون دختر خودش سوم دبیرستان که می خواست شناسنامه ش رو عکس دار کنه برداشت!) گفتم:دردسر همون صورتم کافیه..موها با سرعت نور در هوا ( سه در ده به توان هشت) رشد میکنن حالا باید هرروز دست به ابرو هم باشم...یک دست موچین و یک دست اپی لیدی، رقصی چنین میانه ی میدان آرزوی من نیست..دوست ندارم به خاطر شکل و قیافه م مرکز توجه بشم! اینو گفتم و رفتم پیش بقیه ی مهمونای جشن تولد! (هرچند که همینطوری هم خیلیی مرکز توجه م..خوشگل خودش خوشگله...) خیلی از جوابم جا خورد و دیگه هیچ وقت هیچ حرفی از اون روز نزد:)

هم اکنون مشکی تر از قبل هستم :دی چون بعد از عروسی دختر دایی م در شهریور تا همین الان موهای صورتمو نزدم و همه میدونن چه جوابی میشنون و چیزی هم نمیگن..خوش بختانه سیستم دختر آفتاب و مهتاب ندیده رو پیش گرفتم تا از گزند تیکه های خیابانی هم در امان باشم:)

دیروز جلوی آینه وایساده بودم داشتم برای خودم نطق میکردم..احساس کردم چاق شدم..برای اولین بار به معنای واقعی حس چاقی بهم دست داد..ترازو رو از زیر تختم کشیدم بیرون! چشمتون روز بد نبینه! دیدم ماشاالله هزار الله اکبر ۷۸کیلو شدم..وحشتناکه! اما مهم نه! ۱۰کیلو اضافه وزن در کمتر از یک سال! برای کنکور پارسال ۴کیلو بود که تابستون حل و فصل شد شکر خدا...از ۶۸ تا ۷۸ را در کمتر از یک سال تجربه کنید :دی

همه هی میگفتن چاق شدم باورم نمیشد..حودمم میخندیدم میگفتم بهتر! با جواب های سربالای من اساسا کسی نمیتونه بشکندم! اون ها برای ارضاع حس حسادت و شکست خودشون من رو از لیست حذف کردن چون نه تنها آتیش شون رو خاموش نمیکردم بلکه شراره ای هم برش می افزودم...

+ "من" ثابت با اراده لاغر میشود:)


۶ ۲
آهِ با مَد . . .
۱۸ خرداد ۲۲:۲۵
اوا یه پست جابه جا گذاشتم نظر رو دونقطه دی :)
آهِ با مَد . . .
۱۸ خرداد ۲۲:۲۴
فرزندم رها کن...
خیلی جدی گرفتی این کنکورو ها ...
نمیگم جدیش نگیر بگیر ولی دیگه انقدر سفت نگیر رها کن :))
زندگی شرین تر از این حرفاس...
مـــــــنِ او
۱۰ خرداد ۲۲:۱۰
من هرچقدر بخخورم محاله چاق بشم و این یکی از ویژگی هاییه که خودم رو خوشبخت میدونم 
خخخ
توصیفت خیلی خوب بودد...با جزییات 
طوریکه وقتی میخوندمت ؛ انگار میدیدم چهرتو 
موفق باشی همکار آینده و هم دانشگاهی😉
پاسخ :
خوش به حالت:)
عجب! معمولا توی ذکر جزئیات افتضاحم
متشکرم همچنین
مانا کالو
۰۹ خرداد ۱۰:۳۹
خیلیا موقع درس خوندن وزن اضافه می کنن، یه عده ای هم هستن که وزن کم می کنن. به نظرم خیلی آزاردهنده ست که توی این مدت زمان همه تغییر وزنت رو بهش کل زشتی به روت میارن ... حالا چه لاغر شده باشی چه چاق ... این مسئله موقتیه، حل می شه، کی قراره متوجه بشن!
+پزشک بااراده ی آینده :))
پاسخ :
بعله موقتیه همه چی موقتیه...به قول بیهقی احمق کسی است که دل در این گیتی غدار بندد
+ان شاء الله
یک عدد منِ سرکش ...
۰۹ خرداد ۰۶:۳۲
من، منم! عنوان وبلاگ من :) 
چالشت عالی بود :) ان شاءالله امسال به هدفت برسی و همینطور خودم و همه ی اوناییکه براش تلاش کردن، اینو از ته دلم از خدا می خوام... 
پاسخ :
سپاس از لطف شما
چه جالب:) و چقدر خوب که شما شمایی..تو این زمانی که خیلیا خودشون نیستن
🍁 غزاله زند
۰۹ خرداد ۰۱:۳۵
امان از این چاقی :| 
درک میکنم،کنکور واقعا ما رو تُپل کرده :))
خوده من که خیلییی چاق شدم :S 
براب منم حرف مردم برام هیچوقت مهم نبوده و نیست و نخواهد بود...
بعدازکنکور یه برنامه‌ی خیلی مهم دارم! باشگاه و چربی سوزی :))
موفق باشی پزشک آینده ;) 
پاسخ :
من از تپلی گذشتم اضافه وزن دارم:(
چربی سوزی که حتما خوشبختانه به شدت سریع وزن کم میکنم:)
متشکرم:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
About Me
همیشه همینطور نمی ماند
یک روز که تصورش را نمی کنی
جایی که در خواب هم ندیدی لحظه ای که به هیچ چیز فکر نمی کنی
و تازه رها شده ای از بند آرزو
از جانب پروردگار دریافت خواهی کرد
چیزی فراتر از آنچه در طلبش بودی
چیزی ارزشمندتر و دلپذیرتر!
مطمئن باش در چنین روزی خوشحال تر خواهی بود...
٩٦/٨/١٧