بوف کــ the blind owl ـــور

از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم:)
بوف کور رو دنبال کنید:)

من جدا گریه کنان، ابر جدا، مهشاد جدا...

/ بازدید : ۶۹

دیروز مهشاد برام ٢تا ویس فرستاد و با صدای لرزون گفت: "تولدتو الان بهت تبریک میگم و مطمئن باش روز تولدت هم یادم میمونه ولی شاید شرایط طوری بشه که نتونم همون روز بهت تبریک بگم...تولد تو برای من خیلی مهمه چون تو یکی از باارزش ترین آدم های زندگیم هستی...پس مبارکت باشه..." تشکر کردم ولی صداش یه جوری بود...درد و ناراحتی و خستگی توی صداش موج میزد! ازش علت رو پرسیدیم. چند روزی بود که خبری ازش نداشتم، معمولا استوری هام میبینه و ریپلای هم میکنه...اما چند روز بود که نبود. فکر کردم درگیر امتحاناتش هست چون ٣٤واحد درس برداشته برای این ترم:/ طی آخرین مکالماتم باهاش خجالت رو کنار گذاشتم و حال مامانش رو پرسیدم. گفت حالش خوبه ولی خیلی نمیتونه از خونه بیرون بره. عوارض شیمی درمانیش داره خودشو نشون میده. من هم دلداریش دادم و گفتم گذاراست. بعد مصرف داروهاش حتما بهتر میشه، مثل خاله من! قوت قلبش شده بود خاله من! وقتی که دوم دبیرستان بودیم خاله م متوجه شد سرطان داره و بلافاصله درمان رو شروع کرد و الان شکرخدا حالش خوب شده:) مهشاد هم با این امید خم به ابرو نیاورد...دیشب چند ثانیه بعد از پیام من جواب داد: "مامانم حالش بده!"، "خیلی هم بده، در این حد که همه فامیل از تهران اومدن اونجا!" [پدربزرگ و مادربزرگش در قید حیات هستن!] گفتم تو نمیتونی بیای؟ گفت نه! اخراجم میکنن. همین الان هم خطر افتادن یه امتحان ٦واحدی بیخ گوشمه! اگه بیام تمام زحمت های مامانم برای رفتنم هدر میره. آرزوی من و مامانم این بود که من پزشکی بخونم، اگه بیام دیگه هیچی توی دنیا ندارم! نه مامانم، نه پزشکی! هیچ دلخوشی ای ندارم! بیام ایران چیکار؟ ایران کدوم خاطره ی خوب رو برای من ساخته؟ ولی بوف کور دیدارمون برای همیشه میره به قیامت! میفهمی؟ اینقدر حالش بده که همه دارن دعا میکنن بمیره چون دیگه هیچ کاری نمیتونه بکنه! اون زن که ١٩سال از من نگهداری کرده، دیگه هیچ کاری ازش ساخته نیست...گفتم حتی یه روز هم نمیتونی بیای؟ فقط برای فوت یه روز میتونم بیام ولی مامانم هنوز زنده ست، به خدا نفس میکشه..تازه اون یه روز هم به شرط ترجمه ی مدارک فوت و ارسال به سفارت و تایید و... میتونم بیام که اون موقع هیچکی مسئولیت این کارها رو به عهده نمیگیره...خودمم راضی نیستم این همه روز دفنش نکنن تا من خبر مرگم برم اونجا...

...

کلی حرف زدیم و کلی گریه کردیم...خواهش میکنم اگه ممکنه، اگه میتونید به حق جدش دعاش کنید که تا کریسمس زنده بمونه که مهشاد بیاد و مامانش رو ببینه...برای یه دختر ٢٠ساله خیلیی سخته...یه دختر یکی یه دونه ی لوس:( که توی این سن بی مادر بشه...به قول مامان خودم، غم نبود مادر سن و سال نمیشناسه، مامان من وقتی ٤٠سالش بود مادرش رو از دست داد و هنوز هم میگه سخته...

+ و حقا که استوری دیشب آس٢ آبی بود که روی آتیش قلبم ریخت. "با درد میشه زندگی کرد ولی با عذاب وجدان نه!" مهشاد عذاب وجدان داره الان. چون همیشه مامانش رو اذیت میکرد، همیشه میگفت من بابامو بیشتر دوست دارم، همیشه رازهاش رو به باباش میگفت. همیشه به مامانش غر میزد. حتی پسورد گوشیشو فقط به باباش گفته بود و الان هم به خاطر همون ادای دین نکردن حق فرزندی اینطور داغونه نه صرفا مرگش! مانش خیلی آدم خوب و مهربونیه! چندبار که بعد رفتن مهشاد توی خیابون دیدمش، کلی منو بغل کرد و گریه کرد و میگفت تو هم برای من مثل مهشادی! بوی مهشاد رو میدی! دوست دارم برم ببینمش تا بلکه به قول خودش جای مهشاد باشم ولی دلم نمیاد تا آخر عمرم، خاطره اش توی ذهنم میمونه...😭😢😭😢

۷ ۸
:)
۲۸ آبان ۲۲:۴۶
سلام بوف جان عزیز وای ممنون البته همش بازخورد دلگرمی ها وانرژی های خودت عزیزم 
خدارحمتشون کنه وعزت وطول عمر به بازمانده هابده ان شاءالله
خانم نارنج
۲۷ آبان ۲۲:۳۷
 یک جای این پستت برام مکث گنده داشت اینکه وقتی آدم دورمیشه خیلی چیزهارومیبینه,دلم برات تنگ شده ببخشید دیربه دیرمیام.
پاسخ :
بله متاسفانه همینطوره...ما همگی وقتی چیزی رو نداریم هرچند برای مدتی کوتاه، قدرش رو میدونیم
پس با توجه به پست آخرتون شما هم رفتنی شدید:) به سلامتی:) ان شاء الله که به بهترین ها برسید ولی ای کاش دم رفتن این پست رو نخونده بودید...
میدونی؟ خیلی وقت بود که دل هیچکی برام تنگ نشده برد:( توی دنیای واقعی حتی:( همین که میاید و میخونید باعث افتخارمه و قدم روی چشم من میذارید:))) عاخه نوشته های من ارزش خوندن ندارن...
Unknown 96
۲۷ آبان ۱۵:۰۸
ان شاالله حالش خوب بشه و دوستتون بتونه وقتی مادرش در قید حیاته ببینتش 
پاسخ :
ان شاء الله:)
فروردین دخت
۲۷ آبان ۱۲:۰۰
الهی که هر چی زودتر خوب شه مامان مهشاد...  :(
پاسخ :
آمین یا رب العالمین:)
ممنونم فروردین دخت جانم:)
هویجوری :)
۲۷ آبان ۱۱:۱۳
مرگ دست خداست عزیزم..واقعا نمیشه پیش بینی کرد زمان مرگ کی میرسه،خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم..ان شاءالله که حال مامانش خوب میشه و خودش میره پیشش...
پاسخ :
ممنونم هویجوری جانم:) ان شاء الله خدا کمکشون کنه
:)
۲۷ آبان ۱۰:۵۰
ان شاءالله به حق همین روزهایی که منتهی شده به شهادت امام رضا (ع) شفای عاجل نصیبشون بشه .
خیلی سخته واقعا ان شاءالله که شرایط برای دوست عزیزت هم فراهم بشه که بتونه مامانش روببینه ولی حقا اینطوریه که هرچقدرهم بچه ها مامانشون رو اذیت کنن ماماناخم به ابرونمیارن وحتی یادشون نمیمونه .
سرطان چه کلمه ی دردناکیه..من میگم درسته خیلیاتواین شرایط میگن که درک میکنم و... امااونجوری که یه فرد تو زندگیش بااین بیماری درگیر بوده نمیتونه خیلی خوب درک کنه .
بوف جان حرف مامانت واقعا درسته منم مامانم توسن 19سالگی مامانش رو براثرهمین بیماری ازدست داد😢😢😢😢
ان شاءالله هرکس که بااین بیماری داره دست وپنجه نرم میکنه هرچه زودتر شفای عاجل نصیبش بشه و همه ی افرادی که براثراین بیماری ویاهراتفاق دیگه ای ، دیگه بین ما نیستن قرین رحمت الهی بشن .

پاسخ :
ممنونم که اینقدر باعث دلگرمی هستید:)
ان شاء الله خدا همه ی مریض ها شفا بده...هر مریضی در نوع خودش بسیار بده:(
از اقوام و عزیزان و نزدیکان من تعداد زیادیشون صرفا به خاطر سرطان فوت شدن، سرطان واقعا دردناکه...امیدوارم هرچه زودتر راه درمانش پیدا بشه
میثم ر...ی
۲۷ آبان ۱۰:۲۵
انشاالله ب حق همین روزای عزیز خدا شفاش بده
پاسخ :
ان شاء الله:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
About Me
همیشه همینطور نمی ماند
یک روز که تصورش را نمی کنی
جایی که در خواب هم ندیدی لحظه ای که به هیچ چیز فکر نمی کنی
و تازه رها شده ای از بند آرزو
از جانب پروردگار دریافت خواهی کرد
چیزی فراتر از آنچه در طلبش بودی
چیزی ارزشمندتر و دلپذیرتر!
مطمئن باش در چنین روزی خوشحال تر خواهی بود...
٩٦/٨/١٧