🦉بوف کــ the blind owl ـــور🦉

از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم:)

دلم فریاد میخواهد ولی در انزوای خویش...

  • ۱۶:۱۳
همایون داره میخونه! یه جوری نوشتم همایون که انگار دوستمه مثلا :دی! به هر حال داره میخونه!
کتاب محمدعلی بهمنی هم جلوی روم بازه:|
فقط یه اخوان خون کم دارم که بیاد در گوشم زمزمه کنه، "تا جنون فاصله ای نیست، از اینجا که تویی..."
دلم برای همه تنگه در حالی که بیزارم از همون، همه!
وضعیتم عین اون شعره شده که پسرخاله م تهش نوشته بود: "محصول افکار مشوش دی ماه در کوچه پس کوچه های تجریش!" ، به خصوص اون تیکه اش که میگفت: "تف میکنی به بودن آدم ها، اینجا درست آخر دنیا من!"
دقیق یادم نیست ولی به گمونم همین بود! الان یکی میاد میگه عه پسرخاله ات فلانی نیست؟! تا یه کلام حرف میزنی، پردازش میشه و پاسخ آنی داده میشه:// اگه میخوای بپرسی آره همونه:/// البته فکر نکنم این شعر چرت و پرت ها رو چاپ کرده باشه... جون خودش برام گذاشته کتاباشو:/// فعلا که نداده بهم تا بعد کنکور!
مامانم میگه تمرکز نداری، بابام میگه تمرکز نداری، مشاورم میگه تمرکز نداری، یاسمن میگه تمرکز نداری، تو میگی تمرکز ندارم، من هم میگم تمرکز ندارم!
اینطوری خیلی سخت درس میخونم! خیلی! هم وقتم میگذره، هم ذهنم خسته میشه! بی دقتی های بیخود و الکی! یه منفی اضافی! یه ۲ که میشه ۳! گزینه های جا به جا! اوووف! از همه بدتر نماز هم که میخونم قاطی میکنم، کجا بودم؟ الان باید چیکار کنم؟ اینو خوندم؟! :///
پیش نهادی چیزی ندارین؟
آخر پیکار با خودم شده این وضعیت درهم برهم!

+ گفته بودم آلبوم جدید شایع خیلیییی خوبه؟ نه؟! خب حالا گفتم:)
+ خط قبل نوشتم گفته بودم یاد یه بیت شعر افتادم: "گفته بودم چو بیایی، غم دل با تو بگویم/ چه بگویم که غم از دل برود، چون تو بیایی"
دقیقا همینطوری حواسم پرت میشه، با یه کلمه تا کجاها که نمیرم و برمیگردم:////
+ یه روزی یه آدمی بهم گفت دخترایی که رپ گوش میدن خیلی جلفن! عصر همون روز یه نفر دیگه بهم گفت عقب مانده ی سنتی گوش کن! داشتم شجریان پدر رو گوش میدادم:/// عقب مانده یا جلف بالاخره؟!
+ عنوان از شعر محمدعلی بهمنی با صدای همایون شجریان! جای زیست خوندن چه کارایی دارم انجام میدم، شرم بر من! واحیایی!


  • ۷۱

عشقت به دلم درآمد و شاد برفت:)

  • ۰۹:۲۷

آیا شما به عشق در نگاه اول اعتقاد دارید؟!

۲آزمون پیش که محل آزمون از سالن امتحانا به کلاس ها تغییر پبدا کرد، یه دختر داشت از کنارم رد میشد که یهویی متوقف شد و پرسید: "شما فرزانگان نبودید؟!" ، من هم یه بله گفتم و اون هم گفت: "عاخه چهره تون خیلی آشناست:)" و رفت! و واقعا از نظر من هم خیلی آشنا به نظر میرسید!

 آزمون بعد یه مانتوی یاسی رنگ پوشیده بود که من قرمزش رو داشتم و دقیق یادمه اون روزی که خریدمش هدفم یاسی بود و مامانم گفت یاسی بهم نمیاد و نخریدمش:/// عصر اون روز داشتم صفحه پشتیبانم رو چک میکردم، برای که ببینم منو جزء برترها زدن یا نه (قبل از این که کارنامه ها بیاد اونجا مشخصه!) ،عکس اون دختر رو هم دیدم و اسمش رو هم متوجه شدم:)

دیروز وقتی که من رفتم توی کلاس هیچکی نبود:( تا این دختره اومد! بهم گفت: "شما با یاسمن دوست نبودی؟" گفتم:"دوست هستم:)" و سر بحث باز شد...

کلا وقتی از یکی خوشم میاد، هرجا که میرم، کاملا تصادفی میبینمش، یا کاملا تصادفی مدام باهاش درگیرم، از همه لحاظ! یه جورایی بهش پیوند میخورم، اینطوری:))) و حتی با وجودی که اینقدر اسم توی نفرات برتر بود، ناخودآگاه چشمم فقط به اسم اون خورد، چون داشتم تند تند رد میکردم اسم ها رو:) و عمومیاش*ـــ* یک شهر شده بود، من هم دو شهر:) بدجوری عاشقش شدم! ترازش هم که خوب بود:) کلا معیار و ملاک من در عاشقی تراز و سواده و بس! همه هم میگن خاک بر سرت :دی

خب من دیروز بدترین ترازم در این بازه رو داشتم :دی اعصابم خط خطی بود که چیزی نگفتم:)

+ عنوان از مولانا: 

عشقت به دلم درآمد و شاد برفت

بازآمد و رخت خویش بنهاد برفت

گفتم به تکلف دو سه روز بنشین

بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت

  • ۷۹

زلزله ی تهران:|

  • ۱۵:۱۲

وقتی یه وضعیت بحرانی پیش میاد، همین مردم متمدن حتی حاضر میشن همدیگه رو بخورن!

+ چند لحظه بعد زلزله استوری گذاشته: "چند بار گفتم، خواهرم حجابتو رعایت کن و گوش ندادی؟! چند بار عاخه، لامصب؟ انصافه من الان اینجا توی غربت بمیرم؟!" بعدش هم نظرات ملتو استوری کرد و همه با هم گفته بودن: "منظورت خواهر خودته، نه؟!" 😂😂😂

+ حالا که پام بهتر شده، قرار بود فردا با باباجونم بریم تهران، حتی مهمونی شب یلدا هم گذاشته بودن برای جمعه چون علاوه بر شب یلدا، تولد باباجونمه:) کلا تهران با من مشکل داره، به همین برکت قسم! عاقا نمیام!! نه خودمو ناقص کن، نه مردم رو فراری بده:/ حالا نه تنها قضیه ی سفر کنسل شد بلکه فک و فامیل هم از تهران میخوان بیان اینجا://// جا داره خودمو بکشم ینی:( 

پیرو پست چند دقیقه قبل گل خاتون "من هم از حبیب خدا متنفرم!"...

  • ۶۲

هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم، که چه؟!

  • ۱۹:۰۱

سخت ترین کار جهان، جنگ با خودته! بلایی که یه آدم میتونه سر خودش بیاره، هیتلر هم توی جنگ جهانی انجامش نداده... مثلا:

توی اوج لحظه هایی که با تمام وجود میخوای یه کاری رو بکنی و میدونی غلطه...

یا زمان هایی که یه کار درست رو به پایان میبری و تموم میکنی در حالی که قلبت از انجامش به درد میاد...

من از اون جایی حرف میزنم که تمام خواسته هام از منطق فرسنگ ها دوره و با هیچ استدلالی هم توجیه پذیر نیست...

جمع اضدادن، ضد و نقیضن...


انجام دادن دوست نداشتی های درست

و

آرزوی دوست داشتنی های ناممکن...


+ این اواخر منتظر بودم، یکی بیاد بگه: "که چندین چه گویی چنین نا به کار؟" ، اینقدر که "به طامات وبلاگ بیاراستم"...


  • ۳۱

تو چنین خوب چرایی؟ [تحریف در شعر!]

  • ۱۸:۱۲

قاعده ی هشتم شمس تبریزی: هیچ گاه نا امید نشو. اگر همه در ها هم به رویت بسته شوند،سرانجام او کوره راهی مخفی را که از چشم همه پنهان مانده،به رویت باز می کند . حتی اگر هم اکنون قادر به دیدنش نباشی،بدان که در پس گذر گاه های دشوار باغ بهشتی قرار دارد. شکر کن! شکر کردن بعد از رسیدن به هدفت آسان است. صوفی آن است که حتی وقتی خواسته اش تحقق نیابد باز شکر کند.

  • ۳۴

ز مهر او چه می‌پرسی؟ در او همت چه می‌بندی؟

  • ۱۸:۱۰

توی اوج مشکلات  و سختی‌ها
دقیقا همون‌جاهایی که دلت یه تکیه گاه محکم میخواد
اونجا از شدت درد چشماتو نبند
برعکس باز کن و ببین کیا کنارتن
ببین کیا همراهتن
ببین کیا تغییر کردن...
این لحظه یه موهبت از طرف خداست برای شناختن اطرافیانت.
شاید اون موقع خودت از حساب باز کردن روی غیرِخدا خجالت کشیدی
شرایط سخت تورو کوه میکنه
از درد کشیدن و تنهایی خجالت نکش
کافیه که خودت باشی و خدای خودت
یه مرد زیرِ بار مشکلات کمر خم نمیکنه
"ریش و محاسن سفید میکنه"

پس به جان بخر همه‌ی سختی‌های مسیرت رو
هرچیزی تاوانی داره
برای داشتنِ آرزوهای بزرگ
برای رسیدن به هرکدومشون باید تاوان های بزرگ داد
و تحمل آدماست که متفاوتشون میکنه
همیشه گفتم و باز هم تکرار میکنم:
"اگر آرزویی توی دلت داری،خداوند تورو لایق دونسته برای رسیدن بهش و اون رو توی دلت گذاشته،پس به اندازه آرزوهات تلاش کن،حداقل بخاطر خدا"

تفاوت ها توی اعمال و نتایج پیدا میشن
به خوشی‌های کوچک و بچگانه دل نبند
بگذار تو آرزو باشی
دست نیافتنی و با ارزش
  • ۳۱

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن. پادشاه فصل ها، پاییز...

  • ۲۱:۰۱

پاییز 

همان فصل زرد زندگی تمامی ما آدم هاست

حال آدم همیشه خوب نیست

همیشه سرحال نیست

روزهایی می رسند که زرد و خشکیده

به زور خودمان را به شاخه ی زندگی چسبانده ایم

و فقط کافیست تا نسیم اتفاقی بوزد

و ما را بر زمین بیاندازد

اما این پایان داستان نیست

باید دوباره جوانه زد

شکوفه شد

و از نو ساخت

پاییز اگرچه سرد

اما نوید گرمی دارد

و هیچ گاه پایان ماجرا نیست

مگر

ریشه های روحت پوسیده باشد

آن وقت است که هزار پاییز و بهار هم

بروند و بیایند

جانت قرار نمیگیرد

خدا که در ریشه های روحت جاری باشد

هر چقدر هم سرد

هر چقدر هم زرد

هر چقدر هم دیر

اما دوباره برمی خیزی...


+ به دلایل متعددی عاشق پاییزم:) و آدمایی هم که با تمام وجودم عاشقشون هستم زاده ی پاییز هستن:) حتی خودم هم دختر پاییزم... شاعر مورد علاقه م هم عاشق پاییزه! اصلا پاییز فصل عاشقی عه... فصل عشقه...

+ حیف که داره تموم میشه... پس تا دیر نشده، برخیزیم!

  • ۲۶

لینک کانال تلگرام برای کتاب های آقای احمدی...

  • ۲۱:۵۶

https://t.me/theblindowl28

  • ۳۶

پایان ۲۰ سالگی در ۲۰-امین روز آذر ماه

  • ۰۰:۲۹

صدای آب می آید
مگر در نهر تنهایی چه می شویند ؟
لباس لحظه ها پاک است
...
میان آفتاب هشتم دی ماه
طنین برف
نخ های تماشا
چکه های وقت
طراوت روی آجرهاست
روی استخوان روز
چه میخواهیم ؟
...

بخار فصل گرد واژه های ماست
دهان گلخانه فکر است
سفرهایی ترا در کوچه هاشان خواب می بینند
ترا در قریه ای دور،
مرغانی به هم تبریک می گویند
...
چرا مردم نمی دانند ،
که لادن اتفاقی نیست
نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز
برق آبهای شط دیروز است ؟
چرا مردم نمی دانند
که در گلهای ناممکن هوا سرد است؟

از : سهراب سپهری 
به : فروغ فرخزاد 
مناسبت : تولد

+ این شعر یه نکته ای داره، خب؟ افرادی که منو یه ذره بیشتر میشناسن، لطفا "راز نگه دار و خمش" طور باهاش برخورد کنن..با تشکر

++ به شدت با این شعر حال کردم، حالا به دلایلی:) شخصا علاقه ای به شعر معاصر و شعرای معاصر ندارم ولی قرار بود تبریک تولد باشه و فرد گیرنده به شدت معاصر خونه:/ البته در شعر شعرای کلاسیک چیزی با مضمون تولد و اینا گشتم، نبود، نگرد، نیست!

+++ امروز خیلییی حرف زدم:/// فایل کتاب ها رو هم احتمالا فردا صبح یا شب میذارم :)

++++ دیگه؟ آهان! اصلا یادم نبود امروز تولد اوشونه، الان داشتم یه نگاه به استوری ها مینداختم، دیدم عه! دوستش تولدش رو تبریک گفته و من تازه یادم اومد:||| دیگه هیچی الان تبریک گفتم و کلی هم عرق شرم بر جبین طور ابراز ندامت و شرمندگی کردم به جهت دیر اقدام کردن در امر تبریک تولد... اوشون هم یه کلام تشکر کرد و گفت انتظاری از شما جهت تبریک نمیره و اگه هم کلا نمیگفتید اصلا و ابدا مسئله ای نبود به جهت کنکور:)

+++++ برای امروز حرف خیلییی زیاده،‌خیلییی ولی بعدا میگم...امروز به شدت روز بدی بود:(

  • ۲۹

ترحم بر پلنگ تیزدندان، ستمکاری بود بر گوسپندان

  • ۰۶:۴۱

دیشب مهمون بودیم خونه داییم:) پسر داییم ۲.۵ ساله ست

داییم براش وسایل پزشکی خریده بود و اون هم داشت اعضای فامیل رو معاینه میکرد و هی میگفت "حالا نفس عمیق!!!"

خاله ی بی شعور، آشعال و عوضیم همون موقع رو به من کرد و گفت: "پرهام به همین سادگی دکتر شد، تو این همه درس خوندی به هیچ جا نرسیدی!" تا چند ثانیه سکوت حکم فرما شد تا این که پرهام دوباره شیرین کاری کرد...

میخواستم بهش بگم دختر خودت بعد ۵سال پشت کنکور موندن، دقیقا به کجا رسید؟

به قول امیرحسین کسی که توی خونه ی شیشه ای زندگی میکنه، سمت دیگرون سنگ پرت نمیکنه:)))

مامان همون دخترخاله م بود که دعا کردم قبول شه....و واقعا ترحم بر پلنگ...

جوابش میمونه برای بعد، من صبرم زیاده! حتی اگه ۱۰سال هم بگذره...شاید خیلی کینه ای و داغونم ولی همینه که هست!

  • ۱۵
۱ ۲ ۳ ۴ . . . ۱۱ ۱۲ ۱۳
همیشه همینطور نمی ماند
یک روز که تصورش را نمی کنی
جایی که در خواب هم ندیدی لحظه ای که به هیچ چیز فکر نمی کنی
و تازه رها شده ای از بند آرزو
از جانب پروردگار دریافت خواهی کرد
چیزی فراتر از آنچه در طلبش بودی
چیزی ارزشمندتر و دلپذیرتر!
مطمئن باش در چنین روزی خوشحال تر خواهی بود...
٩٦/٨/١٧
Designed By Erfan Powered by Bayan